منِ بی همتا...

هر چه فکر میکنم

میبینم این من، من نیستم!

من معجونی از شهوت پدر، عطوفت مادر، حیله گری یک دوستم...

من آتشی از نگاه 1 رهگذرم...

من تکه تکه شده ام... که این تکه تکه شده نیز من نیستم...

من امروز نقابی به چهره زده ام به وسعت تمامی هرزگی ها، پاکی ها

و هر آنچه به بودن آغشته است...

هر چه فکر میکنم، من، من نیستم!

میفهمی چه میگویم یا بسوزانمت؟!

که همین سوزاندن من و سوخته شدن تو هم از ما نیست...

منی که میسوزانم سوزاندن تبارم است و تویی که میسوزی سوختن تبارت...

پ.ن:

یکی از بچه های آشنایان خیلی ترسو و بزدل هستش، من ترسو بودن اون رو

تقصیر خودش نمیدونم چون پدرش دقیقا همین ویژگی هارو داره

و اون بچه زاده شده ی همین پدر هستش...

راستی اون بچه یک ویژگی دیگه داره که خیلی خسیسه! پیگیر که شدم 

فهمیدم دوستانی داره که بسیار خسیس هستن...

وقتش نیست باهم بر علیه هرآنچه که بهمون القاع شده انقلاب کنیم؟

پیشاپیش ش آ ش ی د م به کامنت های غیر مرتبط

Masturbation

هر شب بزمی برگزار میشود

زیر پتوی خاکستری ام

بین من و نگاهم و هم آغوشی پو-رن استار های جذاب!

آنها به بهترین شکل ممکن می‌آمیزند و من به بهترین شکل ممکن میخشکم!

مثال من و خود ارضایی (آزاری) مثال گرسنه ایست که غذا خوردن با ولع دیگران را دیده

دهان باز میکنم و خود را میبلعم!...

 

در خیال خویش با آن ها هم آغوش میشوم... و حاصل این هم آغوشی

فرزندیست به نام جنون که چه خوش مینماید از دور...

من به اندازه تمامی گلناز هایی که فرزندان نامشروع من و گلنارند به خود بدهکارم...

من به اندازه یک تاریخ شرمگینم...

از دستی که بی اختیار تن میدهد به این آمیزش نافرجام...

تاوان

من برای بوییدن گل سرخ، خارهایش را دانه به دانه به تن فرو کرده ام!

من برای استقلال و آزادی در برابر گلوله ها سینه سپر کرده ام!

من برای پرورش درختان باغچه کوچکم، ناگریز علف های هرز را قتل عام کرده ام!

من برای رسیدن به اینجا... یک کلام، تاوان داده ام...

استراتژی این روزهای من!

وقتی صبح از خواب بیدار میشم، با خودم میگم این آخرین روز زندگیمه...

اینقدر تکرار میکنم، به امید روزی که واقعا بفهمم این حرف یعنی چی!...

دیروز یکی از همین روزهای آخر بود!

با وجود تشنگی، پیاده شروع کردم چند کیلومتر راه رفتم بسمت گنج نامه اونم ساعت 14

که البته هر چی نزدیک تر میشدم از گرمای هوا کاسته میشد، چون سر سبزه

خلاصه خیلی تشنه شدم و یکم دچار ضعف شدم اما آخرین روز زندگیم نمیخواستم

تو خونه زیر کولر بگذره! تا اینکه بعد از یکی دو ساعت رسیدم به ی چشمه در

جاده تویسرکان که طوری طراحی شده بود که از دل کوه بیرون میومد اما لوله کشی شده بود.

با عطشی که داشتم، سرمو گرفتم زیر آب یخ... اووووف توصیف ناپذیره حسش

خنک شدم... و سرمو گرفتم بالا و آب همینطوری از سر و روم میریخت رو لباسم

چند بار این حرکت رو تکرار کردم...

آدمایی که میومدن اونجا آب میخوردن، بعید میدونم قدر اون آب رو میدونستن!

چون به اندازه من بهش نیاز نداشتن!!!

پی نوشت:

به قول آندره ژید: اگر آنچه که میخوری مستت نکند، بدان گرسنگی ات آنقدر که باید، نبوده است...

طلاق بده خودت را (نه دیگران را)

-واقعا خیلی بیشعوری

-ای بابا چرا؟؟؟

-یعنی واقعا نمیدونی چرا؟

-خب بابا تقصیر مادرت بود

-اصلا تقصیر مادرم باشه، نه تقصیر مادرم باشه تو باید برگردی اون حرفارو بهش بزنی؟

-حقش بود

-بابااااااااااا من دیگه نمیتونم با تو ادامه بدم، دیگه واقعا داره حالم ازت بهم میخوره

-صداتو بیار پایین کثافت، مردم دارن نگاهمون میکنن

-عععع جدی؟ مگه برات مهمه که مردم نگاهمون کنن یا نه؟ تو مهمونی مهم نبود؟من مهم نبودم؟

خانوادم مهم نبودن؟

-ببین ی جوری حرف میزنی انگار خودت اصلا از گل پایین تر به خانواده من نگفتی

-خوب کردم که گفتم، خانواده تو بابت تربیت کردن تو باید بیشتر از اینا بشنون

-خانواده من؟ هه خانواده تو چی؟ رید... (بووووق)

-حالم ازت بهم میخوره، دیگه هیچ حرفی باهات ندارم، بد دهن کثافت

...

....

.....

......

........

..........

آقای قاضی ایشون لیاقت منو ندارن و دیگه نمیخوام باهاشون زندگی کنم

-من لیاقت ندارم ؟ آقای قاضی ایشون لیاقت ندارن، منو باش مثه سگ جون میکنم واسه کی

-زندگی درست نکردی واسه من که، جهنمه، من طلاقمو میخوام

-آقای قاضی منم دیگه-------- -----

سکانس دوم

-واقعا خیلی بیشعورم!

-ای بابا! چرا؟

-من نباید هیچوقت به خانواده تو بی احترامی میکردم...

-حالا چرا امشب این یادت افتاد؟ نکنه به خاطر حرفای امشب من به مادرته؟...

-خب نه، تو مقصر نیستی، حتما رفتار بد من در گذشته با مادرت دلیل بر رفتار امروز تو شد...

ببین کاوه من امشب وقتی دیدم چقدر سخته به مادر آدم تو جمع توهین بشه یاد رفتار اون روز خودم

افتادم با مادرت... واقعا پشیمونم... تو چه حسی داشتی اون موقع؟ حتما خیلی سخت بوده...

آخه میدونم توام مادرتو خیلی دوس داری...

-عزیزم واقعا داری شرمندم میکنی... ببخشید بخدا... منم معذرت میخوام... نباید امشب با مادرت اونطوری

صحبت میکردم... واقعا ببخشید...

-نه عزیزم من تورو مقصر نمیدونم، شاید من باید هوای تورو داشته باشم که مادرم یا هیچکس دیگه

نتونه اعصابت رو تو جمع خرد کنه که توام برگردی جوابشو بدی...

-عزیزم قول میدم اصلا بخاطر توام که شده برم تو جمع از مادرت معذرت خواهی کنم...

-واقعا؟؟؟ کاوه میکنی این کارو؟ وای چقدر خوب میشه واقعا...

حتما عزیزم... اونم با ی دسته گل و شیرینی...

خیلی دوست دارم...

منم خیلیییییی تر!

پی نوشت:

همه چیز از خودمان شروع شده و در خودمان ختم میشود...

حکایت دولتمند شدن ما!

جوان: من دوس دارم پولدار بشم

دولتمند: خب، چقدر پول میخوای؟

جوان: خیلی خیلی زیاد

دولتمند: برای کی میخوای؟

جوان: هر چه زودتر بهتر

دولتمند: برات ی چک مینویسم، برو از بانک بگیر

جوان: واقعا؟! باورم نمیشه...

دولتمند چک را نوشت و جوان وقتی به چک نگاه کرد متوجه شد که در قسمت مبلغ چک

نوشته شده خیلی خیلی زیاد و در قسمت تاریخ چک نوشته شده است هر چه زودتر!!!

جوان عصبانی به سمت دولتمند روی برگرداند و گفت: منو مسخره کردی؟!

دولتمند پاسخ داد من همان چیزی را که خودت خواستی به تو دادم!!!

پ.ن:

اگر اهدافی داریم باید دقیقا مشخص باشند... بسیار واضح و تاریخ دار!

وگرنه جز حرف چیزی بیشتر نیستند...

طرح ریزی جهانی

طرحی در انداخته ام برای تغییر جهان

برای مدیریت جهانی و توسعه همه جانبه آن

میپرسی چگونه؟

تیشه برداشته بر پیکر خود میکوبم...

رفیق خوب روزها، رفیق روزهای خوب

رفیق خوب کسی است

که مرا به چالش بکشد...

مرا به چالش بکش لعنتی...

بشکاف درونم را، مرا به خودم شرح ده...

 

آه، آبم آمد...

همیشه که آب نباید از آنجا بیاید برادر من! خواهر من!

یکبار هم بگذار آب از چشمه نجوشد! میشود؟

همیشه که آب از چشمه نمی جوشد!

این علامات تعجب چه میگویند؟!

شاید هم حق با تو باشد

آبم آمد باز... از دیدگانم...

خوشبختی کجایی؟

خوشبختی اینجاست!

درون من!

درون تو!

اگر چارلی میگوید خوشبختی فاصله ایست میان دو بدبختی...

من میگویم خوشبختی همان بدبختی، همان خوشبختی است!

اشتباه نخواندی دوست من!

خوشبختی حضور است و حضور

گذشته گذشته و آینده هنوز نیامده

خوشبختی را آرزو کردن خطاست...

خوشِ خوشبختی را بردار و بخت را همراه شو!

بلاگفا

یعنی تو این مدت هرکاری کردم جای دیگه مطلب بگذارم نشد که نشد!

آخه چند ساله گرفتارشم خدایش...

بلاگفا رو میگم...