-واقعا خیلی بیشعوری
-ای بابا چرا؟؟؟
-یعنی واقعا نمیدونی چرا؟
-خب بابا تقصیر مادرت بود
-اصلا تقصیر مادرم باشه، نه تقصیر مادرم باشه تو باید برگردی اون حرفارو بهش بزنی؟
-حقش بود
-بابااااااااااا من دیگه نمیتونم با تو ادامه بدم، دیگه واقعا داره حالم ازت بهم میخوره
-صداتو بیار پایین کثافت، مردم دارن نگاهمون میکنن
-عععع جدی؟ مگه برات مهمه که مردم نگاهمون کنن یا نه؟ تو مهمونی مهم نبود؟من مهم نبودم؟
خانوادم مهم نبودن؟
-ببین ی جوری حرف میزنی انگار خودت اصلا از گل پایین تر به خانواده من نگفتی
-خوب کردم که گفتم، خانواده تو بابت تربیت کردن تو باید بیشتر از اینا بشنون
-خانواده من؟ هه خانواده تو چی؟ رید... (بووووق)
-حالم ازت بهم میخوره، دیگه هیچ حرفی باهات ندارم، بد دهن کثافت
...
....
.....
......
........
..........
آقای قاضی ایشون لیاقت منو ندارن و دیگه نمیخوام باهاشون زندگی کنم
-من لیاقت ندارم ؟ آقای قاضی ایشون لیاقت ندارن، منو باش مثه سگ جون میکنم واسه کی
-زندگی درست نکردی واسه من که، جهنمه، من طلاقمو میخوام
-آقای قاضی منم دیگه-------- -----
سکانس دوم
-واقعا خیلی بیشعورم!
-ای بابا! چرا؟
-من نباید هیچوقت به خانواده تو بی احترامی میکردم...
-حالا چرا امشب این یادت افتاد؟ نکنه به خاطر حرفای امشب من به مادرته؟...
-خب نه، تو مقصر نیستی، حتما رفتار بد من در گذشته با مادرت دلیل بر رفتار امروز تو شد...
ببین کاوه من امشب وقتی دیدم چقدر سخته به مادر آدم تو جمع توهین بشه یاد رفتار اون روز خودم
افتادم با مادرت... واقعا پشیمونم... تو چه حسی داشتی اون موقع؟ حتما خیلی سخت بوده...
آخه میدونم توام مادرتو خیلی دوس داری...
-عزیزم واقعا داری شرمندم میکنی... ببخشید بخدا... منم معذرت میخوام... نباید امشب با مادرت اونطوری
صحبت میکردم... واقعا ببخشید...
-نه عزیزم من تورو مقصر نمیدونم، شاید من باید هوای تورو داشته باشم که مادرم یا هیچکس دیگه
نتونه اعصابت رو تو جمع خرد کنه که توام برگردی جوابشو بدی...
-عزیزم قول میدم اصلا بخاطر توام که شده برم تو جمع از مادرت معذرت خواهی کنم...
-واقعا؟؟؟ کاوه میکنی این کارو؟ وای چقدر خوب میشه واقعا...
حتما عزیزم... اونم با ی دسته گل و شیرینی...
خیلی دوست دارم...
منم خیلیییییی تر!
پی نوشت:
همه چیز از خودمان شروع شده و در خودمان ختم میشود...